((((((کتاب رویای نیمه شب))))))
پدر بزرگ از پشت قفسه ها بیرون آمد و به گوشواره ای زیبا وگرانبها که من طراحی کرده وساخته بودم اشاره کرد. خوش حال شدم که آن را برای ریحانه انتخاب کرده بود، هرچند بعید می دیدم که مادرش زیر بار قیمت آن برود.گوشواره را بیرون آوردم وبه پدر بزرگ دادم.
*طراحی و ساخت این گوشواره ، کار هاشم است. حرف ندارد.
مادر ریحانه گوشواره هارا گرفت و ورنداز کرد.
*واقعا قشنگند، ولی ما چیز ارزان قیمت می خواهیم.
مادر ریحانه گوشواره هارا روی مخمل گذاشت. با نگاهش گوشواره های قبلی را جست جو کرد. پدربزرگ گوشواره های گرانبهارا توی جعبه ی کوچکی گذاشت. جعبه را به طرف مادر ریحانه سراند.
*از قضا قیمت این گوشواره ها دو دینار است.
در دلم به پدر بزرگ آفرین گفتم. از خدا می خواستم ریحانه صاحب آن گوشواره ها شود.قیمت واقعی اش ده دینار بود. یک هفته روی آن زحمت کشیده بودم...
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
((((((دوستی که هیچ وقت نمی میرد))))))
کودک نجوا کرد:خدایا با من صحبت کن .و در همین هنگام چکاوکی اواز خواند،اما کودک نشنید.
کودک بلندتر گفت:خدایابا من صحبت کن .و اذر خش در اسمان غرید،ولی کودک متوجه نشد.
کودک فریاد زد:یک معجزه به من نشان بده.و یک زندگی متولد شد،ولی کودک نفهمید.
کودک در نا امیدی گریه کرد و گفت :خدایا مرا لمس کن و بگذار تو را بشناسم.
پس خدا نزد کودک امد و او را لمس کرد،ولی کودک بالهای پروانه ررا شکست و در حالی که خدا را درک نکرده بود از ان جا دور شد.
-----------------------------------------------------------------------------------------
((((((وآنکه دیرتر آمد))))))
( نترس. از من به تو خیر میرسد نه شر. حالا بیا )
احمد نالید: ) نمی توانم، نا ندارم )
نمی دانم از ضعف بود یا از ترس که آن طور بی جان افتاده بود و قدرت حرکت نداشت. مرد گفت:( میتوانی. بیا ! تو دیگر برای خودت مردی شده ای. )
صدایش چنان نوازش گر و آرامش بخش بود که اگر مرا صدا می کرد، حتی اگر جانم را میخواست تقدیمش می کردم.
احمد سینه خیز خود را به سوی مرد کشاند. مرد جوان دستی به سر احمد کشید و بعد بازوها و کمرش را لمس کرد و گفت: ( بلند شو!) احمد به آرامی بلند شدو روی زانو نشست. شانه هایش از خمیدگی درآمد و راست شد. ترسم ریخت.
این چه ملک الموتی است که جان نمی گیرد و جان میدهد.
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
(((((( کتاب نرگس ))))))
یه معلم داریم ، اسمش اولیاییه . تو کلاس ، قصه های خطرناکی میگه....
چشمان دایی باز میماند .
یک دفعه نگاهم می افتد به سایه های پشت پنجره.
یا امام رضای غریب ! انگار چیز سیاهی بالای دیوار راه میرود .
نفسم بند می آید . فقط می توانم با دست اشاره کنم به پنجره و دایی را خبر کنم .
دایی، اونجارو!...دزد...
-----------------------------------------------------------------------------------------------
((((((کتاب مرد))))))
بسیجیان به سوی احمد هجوم آوردند و اورا بر روی دست بلند کردند.
فریاد «نصر و من الله و فتح غریب» اردو گاه را به لرزه درآورد.احمد عصا زنان وارد مقر تاکتیکی شد. رضا پشت سرش وارد شد.
همت و شهبازی و بقیه ی فرماندهان به احترام بلند شدند.
احمد در گوشه ای نشست وپایش رادراز کرد و با خنده گفت:
(برادرها!ببخشید.پام بیشتر از این دراز نمی شه.)
همه خندیدند.
((((((امیر حسین و چراغ جادو))))))
بچه غول گفت: ما باید نداریم آقا امیر. می توانیم مثل دو تا دوست کنار هم
باشیم. من الان پیش تو هستم تا به تو کمک کنم به آرزوهایت برسی. البته قدم به قدم
و یکی یکی.
امیرحسین که داشت لجش در می آمد، گفت: من حال و حوصله زیادی ندارم ها! تو
هنوز مرا نشناخته ای. اگر تو یک غولی و مال منی، باید هر چه می گویم مو به مو گوش
بدهی.
بچه غول گفت: عجب بچه تند مزاجی هستی. شما آدم ها یک ضرب المثل دارید که
می گوید:یواش برو با هم بیاییم.
امیرحسین صدایش را بلند کرد و گفت: تو بچه غول یه وجبی برای من ضرب المثل
می خوانی؟ همین الان باید آرزوهای منو برآورده کنی.
بچه غول گفت: مثل اینکه تو حرف حساب حالیت نمی شود. کاری نکن که خودم را
گم و گور کنم و برای همیشه از پیشت بروم.
امیرحسین گفت: یک ریال بده آش به همین خیال باش. صدایی ازچراغ درنیامد.
پدر چرا توی خانه مانده است؟
علی می رفت لای در (اتاق کوچیکه)را خیلی اهسته باز می کرد و به پدرش نگاه می کرد.
پدر،راحت نشسته بود و داشت چیز هایی می نوشت.
علی دلش می خواست فریاد بکشد.
دلش می خواست فحش بدهد.
دلش می خواست همان حرف هایی را به پدر بزند که توی مدرسه بپه ها به او می گفتند،دست کم دلش می خواست بگوید مرگ بر
خائن اما جرات نداشت
جای او خالی
مثل روز های عزاداری بود.
اما عزاداری نبود.جشن هم نبود.نه شادی بود و نه غم.
خشم بود و انقلاب.
مردمی بودند که با تمام قدرتشان فریاد می کشیدندو می گفتندکه چه چیز هایی را دوست دارند و چه چیز هایی را دوست ندارند.
چه چیز هایی را می خواهند وچه چیز هایی را نمی خواهند.
منصور ، هم همین حالت را دوست داشت.
سحر گاهان همافران اعدام می شوند
اما همافران نظامی نبودند،
و مجبور بودند دستور ها را بی چون و چرا اطاعت کنند.
انها (فکر)می کردند،و فکر کردن باعث می شد متوجه خیلی چیز ها بشوند.
انها بیدار بودند و انسان بیدار،انسانی ست که از خیلی چیز ها با خبر می شود و زیر بار حرف زور و نادرست نمی رود.
انسان بیدار می تواند حرف بزند و می تواند فریاد بکشد و بگوید که ظلم و زور را نمی پذیرد.
برادرت را صدا کن
من نمی توانم گریه نکنم.
به خدا نمی توانم. دست خودم که نیست.
تا حالا صد دفعه تصمیم گرفته ام توی صورت پدرم نگاه کنم و بخندم،
اما توی صورتش نگاه می کنم وبه یاد ان روز بد،ان روز کثیف و نکبت می افتم.
دیگر نمی توانم جلوی خودم را بگیرم.
اخر تو که انجا نبودی تا ببینی و بدانی من چه دیده ام وچه کشیده ام ...
یک روز موقع برگشتن از بازجویی، چشمم افتاد به امیر. داخل
راهرو، با چند تا عراقی دور هم
نشسته بودند، دل می دادند و قلوه می گرفتند.
به محض دیدن آن ملعون در آن وضع و اوضاع،
خونم به جوش آمد. گفتم: امروز هر طور شده باید حساب اینو برسم.
نگهبانی که همراهم بود، یک کلت به کمرش بسته بود. تصمیم گرفتم
او را خلع سلاح کنم و
باهمان، امیر را به درک بفرستم. برای این که کمی
حواسم را جمع کنم و بفهمم چه کار باید
بکنم، از نگهبان خواستم اجازه بدهد بروم دستشویی. اجازه داد.
همین که پایم را داخل دستشویی گذاشتم. چشمم افتاد به یک ریش
تراش. یک عراقی
ریشش را تراشیده بود، و ماشین و تیغش را جا گذاشته بود.
انگار دنیا را به ام دادند. با
خوشحالی گفتم: از این بهتر نمی شه.
تیغ را باز کردم وماشین ریش تراش را انداختم توی توالتو
آمدم بیرون. دیدم امیر هنوز نشسته.
از حسن قضا، آن نگهبان چند قدم رفته بود آن طرف تر و با یک
عراقی دیگر مشغول صحبت
شده بود.
اصلا حواسش به این طرف نبود. معطل نکردم.
دویدم طرف امیر. تا آمد به خودش بیاید و
بفهمد چی به چی است، بلایی را که
می خواستم سر ابریشم چی در بیاورم و موفق
نشدم، سر او در آوردم.
چند دقیقه ای در خونش دست و پا زد تا این که به درک واصل شد.
تمام عراقی هایی که دورو بر او بودند، فرارکرده بودند و
حیرت زده، داشتند داد و بیداد می
کردند. در مقابل اسلحه ی آن نگهبان عراقی،
دستانم را به نشانه ای تسلیم بالا گرفته بودم.
او هم مات و مبهوت مانده بود و نمی دانست باید چه کند.
مردی به دیوار پشت کلبه تکیه داده بود ....
چهره وحشتناکی داشت ...
سرو صورتش از خون خشک و دلمه بسته بود...
روی ران چپش زخم عجیبی دیده می شد...
اعتراف کرد که تحت تعقیب ماموران ژاندارم است...
فقط بابا می تواند من را از خواب بیدار کند
در را باز می کند.
من هنوز پشت در نشسته ام. از همان جا سرک می
کشم.بابا نیست.
پیر مردی است با عینکی تیره ، مویی سپید ، درهم
شکسته . می ایستم تا بگویم اشتباه امدید!
اما همه به طرف اومی روند و با او روبوسی می کنند .
مادر بزرگ بلند بلند گریه می کند و اسفند می ریزد روی منقل .
یک نفر نقل می پاشد روی هوا....
کتاب تا نیمه را 📚📚📚📚📚📚 ه
وقتی دکتر مجید خبر آمدن صلیب سرخ را داد ، خوشحال شدم . هفت نفر بودند: دو زن و پنج مرد. فرمی دادند که بر اساس آن کارت صلیب گرفتم و از همان لحظه ۰۳۳۹ هویت جدید من شد .
دکتری که همراه آنان بود ، زخم های مرا دید و با توضیحات کاملی که دکتر مجید به آنها داد ، دستور دادند هر چه
سریعتر جراحی شوم . علیرغم حضور چند نفر ضد
انقلاب ایرانی که از سوی عراقی ها به عنوان مترجم معرفی شده بودند و مشکلات و
مصائب اسرا را وارونه جلوه می دادند ، دکتر مجید تمام تلاش خود را به کار می برد
تا در هر فرصتی ماموریت صلیب سرخ را در جریان واقعی امر قرار دهد .
پس از معاینه بیماران و مجروحین ، بین هر نفر ،
دو برگ کاغذ برای نوشتن نامه تقسیم کردند. اسرا که اغلب اولین بار بود می خواستند
برای خانواده های خود نامه بنویسند ؛ اطراف مامورین صلیب جمع شده بودند . من گوشه
ای ایستاده بودم و فکر می کردم اگر رسید ، می گیرم و گرنه از خیرش می گذرم .
چند ساعتی برای نوشتن نامه وقت دادند هنوز قلم بدست نگرفته بودم که چند برادر اسیر دوره ام کردند و تقاضا کردند برایشان نامه بنویسم. لبهایشان به لرزه افتاده بود. اشک در چشم هایشان موج می زد و صدایشان با بغض بالا می آمد. می گفتند و من می نوشتم .
باغ کیانوش
خلبان اسلحه اش را از کمرش بیرون کشید گرفت روبه کیانوش وچیزی گفت.
کیانوش ساکت ماند.
خلبان لنگید و کمی جابه جا شد. اسلحه اش را
برد نزدیک صورت کیانوش وتکان
تکان داد.
کیانوش باز هم چیزی گفت اما این بار دست برد و دکمه
های پیراهنش و ان ها را یکی
یکی باز کرد .
دکمه ها که تمام شد پیراهن سفیدش را هم
از تنش در اورد وانداخت جلوی پای
خلبان....
1.((سوغات کربلا)
گلویم خشک شده است.این غول بی شاخ و دم پر از بنزین را چه طور می خواهیم بر گردانیم
جاده جای دور زدن ندارد . می گوید: (( برویم جلوتر ، انشا الله که این همان جاده است فکر کنم
کمی جلوتر به نیروهای خودی برسیم توی دلم دعا می کنم تا بلکه جلوتر نیروهای خودی باشند.
ناگهان از پشت سر نور ماشینی توی آیینه می افتد . خودش را به ما می رساند .
چراغ می زند و من ماشین را نگه میدارم . راهنما اسلحه اش را بر می دارد و پایین می رود .
منم پیاده میشوم . از توی وانت کسی پیاده میشود و کمی جلوتر می آید راهنما اسلحه را در
دست جابجا می کنند .
شما در ده متری عراقی ها هستید زودتر ماشین را همین جا بگذارید و برگردید ، راه دیگری
ندارید.
لباس نظامی بر تن دارد . درجه های را می شمارم ، سروان است.
می گویم: (( ما نمی توانیم ماشین را همین جا بگذاریم .))
می گوید: (( چاره ای ندارید سوار وانت شوید تا برگردیم.))
صدای این جوان برای من خیلی آشناست . توی صورتش دقیق می شوم ، انگار یک خاطره دور و قدیمی است ، اما چیزی یادم نمی آید . ماشین را به هر خفت و خاری که است بر می
گردانیم .
وقتی میرسیم به دژبانی ، دژبان از اتاقش بیرون می آید و برایمان دست تکان می دهد .
ماشین را نگه میدارم و پیاده میشویم
_ سلام برادر
_ سلام خسته نباشید
_ وانتی که پشت سر ما آمد کی بود؟؟؟
_ کدام وانت؟؟؟
_ همان وانتی که پشتش یک سروان جوان نشسته بود!!!
_ بعد از شما هیچ ماشینی وارد این جاده نشد
_ یعنی چی ؟؟
دژبان حتما اشتباه می کند .
با تعجب می پرسم: (( این جاده به جاده های دیگری هم وصل است یا نه؟؟ ))
می گوید: (( نه!!! ))
بادژبان خداحافظی می کنم.
سوار می شویم و راه می افتیم.
ناگهان ترمز می گیرم و سرم را روی فرمان می کوبم .
جوان ته لهجه اصفهانی داشت!! خدای من اشتباه نمیکنم!!!
سردار حسن اقارب پرست که دو ماه پیش شهید شد. خودم به تشییع جنازه اش رفتم
یعنی یعنی او ... نه خدای من ...
---------------
2.(بی نشـــــــــــــــــــــــــــان))
اسیر عراقی گفت : تو را به خدا شما شفاعت من را بکنید برای ایشان توضیح بدهید که من منظور بدی نداشتم و بعد به گریه افتاد، آنقدر که راننده ماشین را متوقف کرد و حاجی از خواب بیدار شد .
اسیر عراقی از ماشین پیاده شد و به عقب ماشین نزد حاج کاظم رفت. دستان او را
گرفت و شروع به بوسیدن کرد. حاج کاظم از همه جا بی خبر دستش را کشید و از
راننده پرسید چه خبر شده؟؟
راننده گفت: از من پرسید فرمانده شما کیست ؟ من هم شما را معرفی کردم حالا فکر
می کند که برای نقشه کشیده ایم ، باورش نمی شود فرمانده لشکر با این سر وضع عقب
وانت دراز بکشد و با دشمنانش این طوری رفتار کند.
----------------------------
3. ( آخرین نبرد )
ساعت ۱۰ صبح، ناگهان گروهی از دانشجویان دانشگاه شریف که محسن وزوایی هم لابه لایشان
بود، پرچم الله اکبر را بلند کردند
واز دیوار سفارت بالا کشیدند.
محسن در دل به نقشه ای که با دوستانش برای تسخیر سفارت
کشیده بودند آفرین گفت.
هنوز چند ساعت نگذشته بود که پیشنهاد محسن به ثمر رسید و
به گفته امام انقلاب دوم اتفاق افتاد.
4. ( تنــــــــــــــد بادی از کویر )
کمی بعد هواپیماها اوج گرفتند و آماده حمله شدند. صف نمازگزاران به هم ریخت.
هر کس به طرفی می دوید. انگار گرگ به گله زده باشد، همه دنبال جای امنی می گشتند.
طوری که انگار محوطه تبدیل شده بود به میدان جنگ.
محمد مضطرب و پریشان چشم دوخته بود به آسمان. با خود گفت:الان همه جا زیر و رو می شود.
همانطور که دور و اطراف را نگاه می کرد چشمش به میرحسینی افتاد که صاف در جایش
ایستاده بود و نمازش را میخواند.
انگار که هیچ اتفاقی نیافتاده، محمد همانجا ماند و او را نگاه کرد. لحظه ای سرخم نکرد تا
نمازش تمام شد. سلام نماز را که داد اطراف را نگاه کرد. سرش را بالا گرفت و چشم دوخت
به آسمان. مثل اینکه از دنیای دیگری آمده باشد، خبر نداشتی اتفاقی افتاده.
5. ( آشیانه عقاب )
پدر از خواب پرید. رفت صورت عباس را بوسید و گفت:خدارا شکر که حالت خوب شده.
عبا همانطور که روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود گفت:آقاجان می خواستم چیزی بگویم.
_ بگو پسرم
مادر با خوشحالی عبفاس را نگاه می کرد.
_ من ... من دوست ندارم که دکتر بشوم.
_ پس دوست داری چکاره شوی؟
عباس به پنجره نگاهی کرد و گفت:من پرواز را دوست دارم. می خواهم خلبان بشوم.
پدر و مادر نگاهی به یک دیگر انداختند. مادر به نشانه ی موافقت سر تکان داد.
پدر گفت:من مطمئنم که خلبان خوبی می شوی.
((((( پهلوان بی مزار )))))
ابراهیم یک نگاه به سمت تشک انداخت و یک نگاه به سمت ما، بعد هم
چند لحظه سکوت کرد و رفت سمت تشک.
ما هم حسابی داد می زدیم و تشویقش می کردیم
مربی ابراهیم هم مرتب داد می زد و می گفت چکار بکن
ابراهیم فقط دفاع می کرد و نیم نگاهی هم به ما می انداخت
مربی که خیلی عصبانی شده بود داد زد:
ابرام چرا کشتی نمی گیری؟ بزن دیگه.
بعد ابراهیم هم با یک فن زیبا حریف رو از روی زمین بلند کرد و بعد از
یک دور چرخیدن او را محکم به تشک کوبید
بعد هم از جا بلند شد و از تشک خارج شد.
اون روز از دست ما خیلی عصبانی بود.
(((((( کتاب ننه یخی و پسر تابستان )))))))
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
توی جبهه همه هم دیگر را برادر صدا می زدند.
یک پدر و پسر در جبهه بودند که وقتی به یک دیگر سر می زدند و میخواستند
هم دیگر را صدا می
زدند باید می گفتند :« برادر پسر هستند ؟؟ »
یا دیگری میگفت :« ببخشید برادر پدر هستند ؟؟ »
حتی فکرش هم برایم خنده دار بود.
از فکرم که بیرون آمدم نزدیک چادر فرماندهی بودم.
وارد چادر که شدم یک راست پای بیسیم رفتم تا به دستور فرمانده خط
عراقی ها را شنود کنم...
((((( کتــــــــــــــاب عارفانه )))))
برای زیارت به جمکران آمدیم.
بعد از زیارت سوار اتوبوس شدیم.
احمدعلی گفت : بچه ها هرکس می خواد سوغاتی بخرد، یک ساعت وقت دارد...
بعد خودش به طرف بیابان راه افتاد. یکی از بچه ها گفت: به نظرت کجا داره می ره؟؟
من گفتم: نمی دونم. بیا بریم دنبالش. بعد با رعایت فاصله
حرکت کردیم. همه جا تاریک
بود.
احمد علی یکهو برگشت و به ما گفت: برایه چی دنبالم میاید؟؟
من گفتم: آخه می خوایم بدونیم شما کجا داری می ری؟؟
هرچه التماس کرد برگردیم ما قبول نکردیم.
آخرش گفت: من دارم می رم خدمت آقا امام زمان (
ارواحنا له الفدا ) اگه تحملش رو
دارید بیاید.
تا این حرف رو زد دست و پایمان شل شد.
دیگه یه قدمم نمی تونستم بردارم.
احمد علی رفت و ما جا ماندیم.
صدای جیغ یک دختر مرا از عالم خیال در آورد.
یک نگاه کردم. دیدم سه نفر مزاحم یک دختر شده اند.
داد زدم: آهای شما سه تا کثافت! برید گم شید پی کارتان.
آن سه نفر اول جا خوردند. بعد یکی شان آمد جلو گفت:
_ چی شد؟ حضرت آقای بسیجی!! شما اگر
عرضه دارید جلوی عراقی ها وایسید.
برو گم شو!!!
سینه ستبر کردم و رفتم جلو. قبلا مزه کتک را چشیده بودم. ترسم ریخته بود.
چشم دراندم و گفتم :
_ اگه گورتان را گم نکنید....
ناغافل زد تو گوشم. خوردم زمین و...
تاحالا اینطوری دعوا نکرده بودم از همه طرف کتک می خوردم ولی باز
دستم به
هرکدامشان میرسید
میزدمش.
با سر و با دست و پا فرقی نداشت .
در همین حال یک وانت تویوتا کرم رنگ در نزدیکیمان ترمز کرد و سه تا بسیجی پریدن پایین.
یکی از بسیجی ها فریاد زد:
_ بی معرفت ها، دست رو بسیجی بلند می کنید!
آن سه بسیجی با آن سه جوان گلاویز شدند. بدجوری از دماغ و دهنم خون
می
رفت. اما با لذت دیدم که آن بسیجی
چطوری آن سه تا ازگل ها را مشت و مال و فراری دادند.
دختر جوان همش از شجاعت من تعریف می کرد.
📚📚📚📚📚 خاک های نرم کوشک 📚📚📚📚📚
صورتش خیس اشک بود. گفتم: از بس که رفتی جبهه، دیگه توی خواب هم تو فکر منطقه ای ؟؟؟
انگار تازه به خودش آمد. با ناراحتی گفت: چرا بیدارم کردی؟؟
با تعجب گفتم: شما اینقدر بلند حرف می زدی که صدات می رفت همه جا!!
پتو را انداخت روی سرش. رفت تو اتاق. دنبالش رفتم. گوشه ای کز کرد.
گویی گنج بزرگی رااز دست داده بود. ناراحت تر از قبل نالید: من داشتم با بی بی درد دل می کردم
آخه چرا بیدارم کردی؟
📕📕📕📕 گردان قاطر چی ها 📕📕📕📕
روز بعد سیاوش تبریزی بعد از یک قشقرق اساسی و جنجال و بلوای
حسابی، با
برگه ی انتقالی📝، ساکش را برداشت تا به ستاد لشکر برود.
دوستان هم گردانی
سابقش جمع شدند برای بدرقه و خداحافظی. اما
سیاوش با خشم و غضب نگاهشان
کرد😤 و گفت:کوه به کوه نمی رسه،
اما آدم به آدم چرا. قول می دم یه روز
جبران کنم. اگر هم نتونستم اون دنیا
کاری می کنم که جای همه تون تضمینی بغل
دست صدام و یزید کنار
موتورخونه جهنم باشه😈حلالتون نمی کنم. اگر شهید بشم،
هرشب می آم
به خوابتون و عذابتون می دم. این خط، اینم نشون. بی معرفت ها😠😠😠
بعد هم ناغافل برگشت و یک حلقه ضامن نارنجک نشان داد و فریاد زد! اینم
هدیه من به شما و نارنجک را به طرفشان پرت کرد. همه با هول و ولا
چسبیدند
به زمین؛ اما هرچه منتظر ماندند خبری از انفجار نارنجک نشد،
وقتی سربلند کردند دیدند سیاوش رفته و نارنجک، سالم روی زمین افتاده
است😥!
سیاوش برای
آخرین بار آن ها را سر کار گذاشته بود! نارنجک چاشنی
نداشت!!!😏
📚📚📚 تپه جاویدی و راز اشلو📚📚📚
وقتی امام به ما رسید، من جلو رفتم و مرتضی را به امام معرفی کردم.
گفتم: ایشون که می بینید مرتضی جاویدی هستند همون
فرمانده ای که با گردانش توعمق 30 کیلومتری خاک
عراق مقاومت کرده اندو تسلیم نشده اند
مرتضی همین طور عقب ایستاده بود و داشت امام را
نگاه می کرد. ناگهان جلو پرید و امام را بغل گرفت و
غرق در بوسه کرد.
همه فرماندهان را مات برده بود. شجاعت مرتضی در این جور کارها حرف نداشت.
امام هم مثل اینکه مرتضی را می شناخت، هیچ مقاومتی
نکرد. بعد چند ثانیه، ناگهان امام خم شدند و پیشانی
مرتضی رابوسیدند. دیگر تعجب همه فرماندهان به آخرش رسیده بود. آخر تا به حال سابقه نداشت امام پیشانی کسی را ببوسد...
دلم جوششان را میزد.
از خوابگاه بیرون زدم.
چند دقیقه بعد ناگهان سه نفر را دیدم که مثل فشنگ می دویدند.
به من که رسیدند، روی زمین ولو شدند.
بعد از اینکه نفسشان جا افتاد، به هم دیگر نگاهی کردند و یکهو زدند زیر خنده.
از شدت خنده آنها من هم به خنده افتادم.
از رحیم پرسیدم:می گی چی شده یا نه؟؟؟
رحیم همانطور که می خندید گفت:جشن پایان دورشون بود، یه نفر باشورت وسط وایستاده بود و داشت می رقصید. ماهم طبق نقشه هم زمان سه تا گاز اشکاور هایی
رو که جمع کرده بودم روشن کردیم و از پنجره انداختیم داخل.
یونس گفت:یکهو همشون ریختن بیرون، اون یارو رقاصم داد می زد سوختم سوختم...
بعد دوباره هر سه از شدت خنده روی علفها ولو شدند.
📚📚📚عقاب های تپه 60📚📚📚
با خودم قرار گذاشتم که اگر این بار توجه نکرد دیگر رهایش کنم
می گذارم حسابی اوج بگیرد. نیم ساعت که می گذرد می بینم که
حسابی اوج گرفته.
می ترسم سوت بزنم.
اگر نیامد چه؟؟
دل به دریا می زنم و شروع به سوت زدن می کنم
سرش را به طرفم بر می گرداند.
خودش کلی امیدواری است.
ناگهان به سمتم شیرجه می زند و بعد از یک دقیقه جلوی پایم می
نشیند. باور نمی کنم!!!
از خوشحالی بالا می پرم و جیغ می زنم...
خدایا شکرت... من توانستم، توانستم...
قرار بود امشب با شاهرخ بریم شناسایی.
همیشه دست خالی می رفت و دست پر بر می گشت
رسیدیم به یه سنگر عراقی،
چهار نفر توش بودند،
دست و پام داشت می لرزید
اما شاهرخ بی هیچ ترسی رفت تو
دو دقیقه بعد هم اومد بیرون،
اونم با چهار تا اسیر.
تازه نکته جالبش این بود که با سرنیزه اسیر گرفته بود.